امشب در تنهایی های مسقط عمان دلم هوای صوفیای زندگی ام رو کرد؛ معشوقه ام که نگاه خاصی به حضرت حق (او) دارهناگهان قلم روی کاغذ لغزید و احساسات قلیان پیدا کرد:
دلم کشیده به سویتبه ابروان و به مویتبه خنده بر لب و رویتبه حرفهای نگویتچو راز سنگ و صبویتچو آب بر لب جویتبه عطر دلکش بویتمقیم کوچه و کویتبه چشمِ مستِ نکویتبه مهرِ طینت و خویتبه لحنِ گفته وگویتاسیر جستن و جویتاسیرِ هایم و هویتفدای پیچ گلویتبه صوفیایی "او"یتشوم امیر نکویت به یاد لحظه ای که دوباره پیش هم برگردیم
برچسب:
نویسنده: کیارش حیدری
شبی دیگرقلمی دیگر
و شعری دیگرمن که راضی شده ام کنج نبودن هایتای به قربان تو و شکل زیارت هایتدل چو دریا که به خشکی زدهای ای صوفیای به قربان دل و یاد عبادت هایتصوفیا عاشقِ مجنون، لبِ خندان، پرِ دردیاد لبخند لب و رسم شکایت هایتسر به این شانه مجنون ننهی گاه غمتمن نگویم ز چه رو نَقل حکایت هایتدل من بسته به آن موی خم و شکل خمارگشته آوارهی صحرای جنون آقایتمیکشم بارِ غمت را به تنِ خسته و سردلینک میدانم و میدانی از آن زمان آیندهیتبغضِ پنهان شده در حنجره ام چاره نشدمن فدای همه ناز و اشارت هایتتا نفس د
برچسب:
نویسنده: کیارش حیدری